چه تعداد فرزند: عدد یک از همه بهتر است!

چه تعداد فرزند: عدد یک از همه بهتر است!

همیشه دوست داشتم دو بچّه داشته باشم. امّا خوب بعد از اینکه دختر کوچکم را به دنیا آوردم، علی رغم میل خود و اطرافیانم موقعیت بچّه دوّم فراهم نشد. واقعیت این است که به محض آوردن فرزند اوّل و هنوز در حالی که چهار دست و پا راه می رود، دیگران با لبخندی مضحک و طعنه دار می گویند: "پس کی دوّمی را می آورید؟!"

جالب اینکه حتّی وقتی دخترم "پریا" را باردار بودم، خیلی ها می گفتند: "چه خوب می شد اگر دو قلو بود!".

همیشه پدر و مادرهایی که چند فرزند دارند، طوری با من رفتار می کنند مثل اینکه چیزی کم دارم! وقتی می گویم:"پریا تنها عزیز منه"، با افسوس به من نگاه می کنند، انگار که هر زنی به محض آوردن بچّه اوّل، وظیفه دارد دوّمی را هم پشت سر آن بیاورد.

من که این عقیده را اصلاً قبول ندارم.

وقتی مادرم بعد از 28 ساعت درد، بالاخره زایمان کرد، پدرم به او نگاهی کرد و گفت، باید بعدی را هم بیاوریم! در حالی که خود من وقتی بعد از تنها نیم ساعت دخترم را به دنیا آوردم، تنها دوست داشتم تا آخر عمر کودکم را در آغوش بگیرم و بخوابم!

من نه تنها فرزند خود، بلکه همه بچّه ها را دوست دارم، عاشق بوی آنها هستم، وقتی پودر بچّه به پریا می زنم، فقط می خواهم آن را بو کنم، حتّی قبل از بچّه دار شدنم، در یک پانسیون کودکان، برای آنها قصّه می خواندم. امّا همه این علاقه و عشق به کودکان با اینکه چندین بچّه بیاوری دو مقوله متفاوت است. خوشبختانه هم من و هم شوهرم، هردو تنها یک فرزند می خواهیم و از اینکه این موجود کوچک دوست داشتنی با آن موهای فرفری و دستهای کوچک را در آغوش می گیریم خوشحالیم.

این در حالیست که تمامی همکاران من نیز از داشتن بچّه ی زیاد خودداری می کنند، چرا که شغل آنها مثل من کمی سخت است، من شبها برای رادیو و تلویزیون قصّه شب می گویم. تمام این مدّت و روزهای بعد را تنها با حسّ زیبای قلبیم نسبت به پریا زندگی می کنم و این از نظر من کافیست!

شاید فکر کنید کمی خودخواه و یک دنده هستم. شاید هم شما حقّ دارید. درست است من در دنیای خود و پریا غرق هستم.

بله، من با یک بچّه، می توانم از خوابی کافی و سلامتی کامل برخوردار باشم، به طوری که در یک رستوران بعد از اینکه برای پریا همبرگری را تکّه تکّه می کنم و به آن می دهم، بعد از آن خود می توانم از خوردن غذای دلخواهم لذّت ببرم و یا حتّی یک قهوه!

لحظات زندگی مال من است و وقتی با تنها فرزند خود در خانه بازی می کنم، دیگر لازم نیست بچّه های دیگر نیز از سر و کول من بالا بروند. آن وقت بود که احساس می کردم یک پرستار کودک هستم تا مادر.

به جای اینکه وقتی برای چند فرزند بگذارم، می توانم تنها با پریای کوچکم حتّی یکی دوساعت پازل بازی می کنم. آنقدر وقت دارم که به او اجازه دهم کاملاً به روی چیدن قطعات فکر کند تا بالاخره آن را بسازد.

قبلاً شاید از اینکه مردم می گفتند: "پریا تنهاست، تو باید یک برادر یا خواهر برایش بیاوری، بعداً پشیمان می شوی و افسوس می خوری"، احساس گناه می کردم. امّا حالا لبخندی می زنم و اعتنایی نمی کنم.

اگر داشتن خواهر و برادر، برای اجتماعی شدن اوست، من و شوهرم به پریا، احترام، روابط اجتماعی و تعامل را یاد می دهیم، بله، من و پدرش به امید روز ازدواج او زنده هستم تا ثمره ی زندگیمان را ببینیم.

در مقابل سوال دیگران که می گویند:"اگر در اثر حادثه ای همین یک فرزند را در آخر عمر از دست بدهید چه می کنید؟" و من جواب می دهم:"اصلاً ترجیح می دهم به این موضوع فکر نکنم، هر چه قسمت باشد!" شاید قبلاً در مقابل این مهملات، عصبانی می شدم، امّا حالا دیگر برای هر چه پاسخی دارم.

وقتی آنها اصرار به داشتن برادر یا خواهر برای پریا می کنند، به یاد برادر خودم می افتم که درست است که او را دوست دارم و حتّی زمانی عاشقش بودم، امّا حالا، آنقدر زندگی ها سخت است که دیگر وقت به هم رسیدن را هم نداریم.

امّا خوب حقیقت این است که در یک برهه از زمان از درون نگران چیزی بودم، بله! اینکه روزی بلایی سر پریا بیاید و من از ناراحتی آن دق کنم!  و دقیقاً این اتّفاق چند باری به من دست داد و مرا تهدید کرد، وقتی پریا از شدّت ناتوانی و ضعف و تب در بغلم ناله می کرد و شوهرم به سختی رانندگی می کرد تا او را به اوّلین مرکز درمانی برسانیم و یا وقتی بارها و بارها موضوعاتی را در مورد نوجوانانی که به علل مختلف همچون تصادف و ... جان خود را از دست داده اند خواندم و نوشتم. بله در آن زمان وقتی شوهرم خواست عمل وازکتومی (عمل پیشگیری از بارداری در مردها) را انجام دهد، مانع از این کار شدم، حتّی همسرم نیز از این کار من یکّه خورد و باور نمی کرد علی رغم توافق هر دوی ما بر یک بچّه، آن همسر سمج و یکدنده اش دوباره بخواهد بچّه دار شود ، روزی به خود آمدم که شاید واقعاً نتوانم با یک بچّه سر کنم، امّا بعد از گذشت چند سال، دوباره روحیه خود را بازیافتم،

بله، وقتی همسرم در سی سالگی عمرش تقاضای وازکتومی کرد، من آن را قبول کردم و حالا با تنها فرزند خود، پریا تا آخر عمر با همسرم زندگی خوشی دارم و از این بابت خوشحالم، این همان چیزی بود که از اوّل می خواستم.

/ 0 نظر / 12 بازدید