موضوعات مطالب وبلاگ

خانواده و زناشویی

اس ام اس ها

افراد مشهور

ترفند ها و آموزش ها

وبگردی و متفرقه

این وبلاگ تنها برای آموزش مسائل زناشویی میباشد و هیچ مطلبی در مغایرت با قوانین جمهوری اسلامی ایران و وبسایت پرشین بلاگ درج نمیکند. اگر مطلبی از نظر شما مورد داشت لطفا خبر دهید تا سریعا پیگیری شود. با تشکر

 
هر جا دلم بخواهد
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳  

هر جا دلم بخواهد

چون میهمانان به سفره‌ی پر ناز و نعمتی
خواندی مرا به بستر وصل خود ای پری
هر جا دلم بخواهد من دست می‌برم
دیگر مگو: ببین به کجا دست می بری
با میهمان مگوی: بنوش این، منوش آن
ای میزبان که پر گل ناز است بسترت

بگذار مست مست بیفتم کنار تو
بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت
هر جا دلم بخواهد، آری، چنین خوش است
باید درید هر چه شود بین ما حجاب
باید شکست هر چه شود سد راه وصل
دیوانه بود باید و مست و خوش و خراب
گه می‌چرم چو آهوی مستی، به دست و لب
در دشت گیسوی تو که صاف است و بی شکن
گه می پرم چو بلبل سرگشته با نگاه
بر گرد آن دو نو گل پنهان به پیرهن
هر جا دلم بخواهد، آری به شرم و شوق
دستم خزد به جانب پستان نرم تو
واندر دلم شکفته شود صد گل از غرور
چون ببنم آن دو گونه ی گلگون ز شرم تو
تو خنده زن چو کبک، گریزنده چون غزال
من در پیت چو در پی آهو پلنگ مست
وانگه ترا بگیرم و دستان من روند
هر جا دلم بخواهد آری چنین خوش است

چشمان شاد گرسنه مستم دود حریص
بر پیکر برهنه ی پر نور و صاف تو
بر مرمر ملایم جاندار و گرم تو
بر روی و ران و گردن و پستان و ناف تو
کم کم به شوق دست نوازش کشم بر آن
گلدیس پاک و پردگی نازپرورت
هر جا دلم بخواهد من دست می برم
ای میزبان که پر گل ناز است بسترت
تو شوخ پندگوی، به خشم و به ناز خوش
من مست پند نشنو، بی‌رحم، بی قرار
و آنگه دگر تو دانی و من، وین شب شگفت
وین کنج دنج و بستر خاموش و رازدار


کلمات کلیدی: شعر

 لینک های دیدنی وبگردی

همه چیز از همه جا

اس ام اس سرکاری و خنده دار

دانلود موزیک....بهترین و جدیدترین موزیکها

یک وبلاگ یک دنیا وبگردی

متنوعترین وبلاگ در اینترنت!

دانستنی های زناشویی و ازدواج

اخبار و عکس های هالیوودی

مدل لباس عروسی و مجلسی

 
تیک تیک ساعت
ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳  

تیک تیک ساعت دوباره عشق و به یادم می یاره
نگاه عاشق تو رو به یاد چشمام می اره
حرف های بچه گانه ای که می زدیم به همدیگه
اشک های بی غروری که همش می ریخت با یک گله
چه روزای شیرینی بود اون لحظه های عاشقی
اون رویای قشنگی که ساختیم با هم از زندگی
ثانیه های بی کسی اصلا تمومی نداره
انگار باید تنها باشم تا اخر عمر با غصه
دلم می خواد بیا پیشت چرا خدا تورو گرفت
ای کاش می شد به جای تو منو از دنیا می گر فت


کلمات کلیدی: شعر

 لینک های دیدنی وبگردی

همه چیز از همه جا

اس ام اس سرکاری و خنده دار

دانلود موزیک....بهترین و جدیدترین موزیکها

یک وبلاگ یک دنیا وبگردی

متنوعترین وبلاگ در اینترنت!

دانستنی های زناشویی و ازدواج

اخبار و عکس های هالیوودی

مدل لباس عروسی و مجلسی

 
اشعار سردار شعر شیعه حاج محمد رضا آقاسی
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳  

از عدالت گر تو می خواهی دلیل

یاد کن از آتش و دست عقیل

جان مولا حرف حق را گوش کن

شمع بیت المال را خاموش کن

شیعگی آیا شکم پروردن است

یاد روز جنگ عذر آوردن است

این تجملها که بر خوان شماست

زنگ مرگ و قاتل جان شماست

شیعگی آیا فقط خوابیدن است

روی مولا را به رویا دیدن است


کلمات کلیدی: شعر

 لینک های دیدنی وبگردی

همه چیز از همه جا

اس ام اس سرکاری و خنده دار

دانلود موزیک....بهترین و جدیدترین موزیکها

یک وبلاگ یک دنیا وبگردی

متنوعترین وبلاگ در اینترنت!

دانستنی های زناشویی و ازدواج

اخبار و عکس های هالیوودی

مدل لباس عروسی و مجلسی

 
تو رفته ای
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳  

تو رفته ای با زهم  ، من و سکوت و انتظار

و لحظه های بی طپش ، و یک نگاه بی قرار

تو رفته ای با زهم ، من و غم نگفته ها

و بغض مانده در گلو ، و گریه های بی صدا

تو رفته ای باز هم ، من و شبان بی فروغ

و اشک های ناشکیب و این زمانه ی یدروغ

تو رفته ای با زهم من و خیال بودنت

و یاد روز های خوب و حسرت نبودنت...


کلمات کلیدی: شعر

 لینک های دیدنی وبگردی

همه چیز از همه جا

اس ام اس سرکاری و خنده دار

دانلود موزیک....بهترین و جدیدترین موزیکها

یک وبلاگ یک دنیا وبگردی

متنوعترین وبلاگ در اینترنت!

دانستنی های زناشویی و ازدواج

اخبار و عکس های هالیوودی

مدل لباس عروسی و مجلسی

 
شعر مرگ ، من را از احمد شاملو
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳  

شعر مرگ ‚ من را از دیوان آیدا در آینه

اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد

***

در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم

***

من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه
من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم


کلمات کلیدی: شعر

 لینک های دیدنی وبگردی

همه چیز از همه جا

اس ام اس سرکاری و خنده دار

دانلود موزیک....بهترین و جدیدترین موزیکها

یک وبلاگ یک دنیا وبگردی

متنوعترین وبلاگ در اینترنت!

دانستنی های زناشویی و ازدواج

اخبار و عکس های هالیوودی

مدل لباس عروسی و مجلسی

 
شعر مرثیه از احمد شاملو
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳  

مرثیه

به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم ،
در آستانه ی دریا و علف

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.

به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است ـ
و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد

پس به هیات گنجی درآمدی:
بایسته و آز انگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دل پذیر کرده است !

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد
ـ متبرک باد نام تو! ـ

و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را…


کلمات کلیدی: شعر

 لینک های دیدنی وبگردی

همه چیز از همه جا

اس ام اس سرکاری و خنده دار

دانلود موزیک....بهترین و جدیدترین موزیکها

یک وبلاگ یک دنیا وبگردی

متنوعترین وبلاگ در اینترنت!

دانستنی های زناشویی و ازدواج

اخبار و عکس های هالیوودی

مدل لباس عروسی و مجلسی

 
شعر « سرود مردی که خودش را کشته است » اثر احمد شاملو – دیوان قطع نامه
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳  

سرود مردی که خودش را کشته است

نه آب اش دادم
نه دعایی خواندم،
خنجر به گلوی‌اش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کشتم.

به او گفتم:
…….. « ـ به زبان  دشمن سخن می‌گویی !»

و او را
کشتم!

نام  مرا داشت
و هیچ‌کس همچون او به من نزدیک نبود،
و مرا بیگانه کرد
…….. با شما،
با شما که حسرت  نان
پا می‌کوبد در هر رگ  بی‌تاب تان.

و مرا بیگانه کرد
…….. با خویشتن‌ام
که تن‌ْپوش‌اش حسرت  یک پیراهن است.

و خواست در خلوت  خود به چارمیخ‌ام بکشد.
من اما مجال‌اش ندادم
و خنجر به گلوی‌اش نهادم.
آهنگی فراموش شده را در تنبوشه‌ی گلوی‌اش قرقره کرد
و در احتضاری طولانی
شد سرد
و خونی از گلوی‌اش چکید
…….. …….. به زمین،……..
یک قطره
همین!

خون  آهنگ‌های فراموش‌شده
…….. …….. نه خون  « نه!»،
خون  قادیکلا
…….. نه خون  « نمی‌خواهم !»،
خون  «پادشاهی که چل ‌تا پسر داشت»
نه خون  « ملتی که ریخت و تاج  ظالمو از سرش ورداشت»،
خون  کلپتره
یک قطره.
خون  شانه بالا انداختن ، سر به زیر افکندن ،
خون  نظامی‌ها ـ وقتی که منتظر  فرمان  آتش‌اند ـ ،
خون  دیروز
خون  خواستنی به رنگ  ندانستن
…….. به رنگ  خون  پدران  داروین
…….. به رنگ  خون  ایمان  گوسفند  قربانی
…….. به رنگ  خون  سرتیپ زنگنه
و نه به رنگ  خون  نخستین ماه  مه
و نه به رنگ  خون  شما همه
که عشق تان را نسنجیده بودم !

به زبان  دشمن سخن می‌گفت
اگرچه نگاه‌اش دوستانه بود،
و همین مرا به کشتن  او واداشت…

در رویای خود بود…
به من گفت او: « لرزشی باشیم در پرچم ،
…….. پرچم  نظامی‌های ارومیه !»
بدو گفتم من: « نه!
…….. خنجری باشیم
…….. بر حنجره‌شان !»
به من گفت او: « باید
…….. به دار شان آویزیم !»
بدو گفتم من: « بگذار
…….. از دار
…….. …….. به زیرمان آرند !»

به من گفت او: « لبی باید بوسید.»
بدو گفتم من: « لب  مار  شکست را، رسوایی را !»…

لرزید و از رویایش به درآمد.
من خندیدم
او رنجید
و پشت‌اش را به من کرد…

فرانکو را نشان‌اش دادم
و تابوت  لورکا را
و خون  تنتور  او را بر زخم  میدان  گاوبازی.
و او به رویای خود شده بود
و به آهنگی می‌خواند که دیگر هیچ‌گاه
به خاطره‌ام باز نیامد.
آن وقت ، ناگهان خاموش ماند
چرا که از بیگانه‌گی‌ صدای خود
که طنین‌اش به صدای زنجیر  برده‌گان می‌مانست
به شک افتاده بود.
و من در سکوت
او را کشتم.
آب‌اش نداده ، دعایی نخوانده
خنجر به گلویش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کشتم
ـ خودم را ـ
و در آهنگ  فراموش شده‌اش
کفن‌اش کردم،
در زیر زمین  خاطره‌ام
دفن‌اش کردم.

او مرد
…….. مرد
…….. …….. مرد…

و اکنون
…….. این من‌ام
…….. …….. پرستنده‌ی شما
ای خداوندان  اساطیر  من!

اکنون این من‌ام ، ای سرهای نا به‌ سامان !
نغمه ‌پرداز  سرود و درود تان.

اکنون این من‌ام
…….. من
بستری تخت ‌خواب بی‌خوابی‌ شما
و شمایید
شما
رقاص  شعله ‌یی بر فانوس  آرزوی من.

اکنون این من‌ام
و شما…

و خون  اصفهان
خون  آبادان
در قلب  من می‌زند تنبور،
و نفس  گرم و شور  مردان  بندر  معشور
در احساس  خشمگین‌ام
…….. …….. می‌کشد شیپور.

اکنون این من‌ام
و شما ـ مردان  اصفهان! ـ
که خون تان را در سرخی گونه‌ی دختر  پادشاه
بر پرده‌ی قلم‌کار  اتاق‌ام پاشیده‌اید.

اکنون این من‌ام
و شما ـ بیماران  کار ! ـ
که زهر  سرخ  اعتصاب را
جانشین  داروی مزد  خود می‌کنید به ‌ناچار.

اکنون این من‌ام
و شما ـ یاران  آغا جاری ! ـ
که جوانه می‌زند عرق  فقر بر پیشانیتان
در فروکش  تب  سنگین  بی‌کاری.

اکنون این من‌ام
با گوری در زیرزمین  خاطرم
که اجنبی خویشتن‌ام را در آن به خاک سپرده‌ام
در تابوت  آهنگ‌های فراموش شده‌اش…

اجنبی‌ خویشتنی که
من خنجر به گلویش نهاده‌ام
و او را کشته‌ام در احتضاری طولانی،
و در آن هنگام
نه آب‌اش داده‌ام
نه دعایی خوانده‌ام!

اکنون
این
من‌ام!


کلمات کلیدی: شعر

 لینک های دیدنی وبگردی

همه چیز از همه جا

اس ام اس سرکاری و خنده دار

دانلود موزیک....بهترین و جدیدترین موزیکها

یک وبلاگ یک دنیا وبگردی

متنوعترین وبلاگ در اینترنت!

دانستنی های زناشویی و ازدواج

اخبار و عکس های هالیوودی

مدل لباس عروسی و مجلسی

 
شعر « قصیده برای انسان ماه بهمن » اثر احمد شاملو – دیوان قطع نامه
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳  

قصیده برای انسان ماه بهمن

تو نمی دانی غریو یک عظمت
وقتی که در شکنجة یک شکست نمی نالد
………….. ………….. ………….. چه کوهی ست!
تو نمی دانی نگاه بی مژة محکوم یک اطمینان
وقتی که در چشم حاکم یک هراس خیره می شود
چه دریائی ست !
تو نمی دانی مردن
وقتی که انسان مرگ را شکست داده است
………….. ………….. ………….. چه زندگی ست!
تو نمی دانی زندگی چیست، فتح چیست
تو نمی دانی ارانی کیست

و نمی دانی هنگامی که
گور او را از پوست خاک و استخوان آجر انباشتی
و لبانت به لبخند آرامش شکفت

و گلویت به انفجار خنده ئی ترکید،
و هنگامی که پنداشتی گوشت زندگی او را
از استخوان های پیکرش جدا کرده ای
چه گونه او طبل سرخ زندگیش را به نوا درآورد
در نبض زیراب
در قلب آبادان،
و حماسة توفانی شعرش را آغاز کرد
با سه دهان صد دهان هزار دهان
با سیصد هزار دهان
با قافیة خون
با کلمة انسان،
با کلمة انسان کلمة حرکت کلمة شتاب
با مارش فردا
که راه می رود
………….. می افتد بر می خیزد
………….. ………….. بر می خیزد بر می خیزد می افتد
………….. ………….. ………….. بر می خیزد بر می خیزد
………….. و به سرعت انفجار خون در نبض
………….. ………….. گام بر می دارد
و راه می رود بر تاریخ، بر چین
بر ایران و یونان
انسان انسان انسان انسان . . . انسان ها . . .
و که می دود چون خون، شتابان
در رگ تاریخ، در رگ ویت نام، در رگ آبادان
انسان انسان انسان انسان . . . انسان ها . . .
و به مانند سیلابه که از سد،
سرریز می کند در مصراع عظیم تاریخش
از دیوار هزاران قافیه:
قافیة دزدانه
قافیة در ظلمت
قافیة پنهانی
قافیة جنایت
قافیة زندان در برابر انسان
و قافیة ئی که گذاشت آدولف رضاخان
به دنبال هر مصرع که پایان گرفت به «نون»:
قافیة لزج
قافیة خون!

و سیلاب پر طبل
از دیوار هزاران قافیة خونین گذشت:
خون، انسان، خون، انسان،
انسان، خون، انسان . . .
و از هر انسان سیلابه ئی از خون
و از هر قطرة هر سیلابه هزار انسان:
انسان بی مرگ
انسان ماه بهمن
انسان پولیتسر
انسان ژاک دو کور
انسان چین
انسان انسانیت
انسان هر قلب
………….. که در آن قلب، هر خون
………….. ………….. که در آن خون، هر قطره
انسان هر قطره
………….. که از آن قطره، هر تپش
………….. ………….. که از آن تپش، هر زندگی
یک انسانیت مطلق است.

و شعر زندگی هر انسان
که در قافیة سرخ یک خون بپذیرد پایان
مسیح چارمیخ ابدیت یک تاریخ است.

و انسان هائی که پا در زنجیر
به آهنگ طبل خون شان می سرایند تاریخ شان را
حواریون جهانگیر یک دینند.

و استفراغ هر خون از دهان هر اعدام
رضای خود روئی را می خشکاند
بر خر زهرة دروازة یک بهشت.

و قطره قطرة هر خون این انسانی که در برابر من ایستاده است
سیلی ست
که پلی را از پس شتابندگان تاریخ
………….. ………….. ………….. خراب می کند

و سوراخ هر گلوله بر هر پیکر
دروازه ئی ست که سه نفر صد نفر هزار نفر
………….. ………….. ………….. که سیصد هزار نفر
از آن می گذرند
رو به برج زمرد فردا.

و معبر هر گلوله بر هر گوشت
دهان سگی ست که عاج گرانبهای پادشاهی را
در انوالیدی می جود.

و لقمة دهان جنازة هر بی چیز پادشاه
………….. ………….. ………….. رضاخان!
شرف یک پادشاه بی همه چیز است.

و آن کس که برای یک قبا بر تن و سه قبا در صندوق
و آن کس که برای یک لقمه در دهان و سه نان در کف
و آن کس که برای یک خانه در شهر و سه خانه در ده
با قبا و نان و خانة یک تاریخ چنان کند که تو کردی، رضا خان
نامش نیست انسان

نه، نامش انسان نیست، انسان نیست
………….. ………….. من نمی دانم چیست
………….. ………….. به جز یک سلطان!

♥   ♥   ♥   ♥   ♥   ♥   ♥   ♥   ♥

اما بهار سر سبزی با خون ارانی
و استخوان ننگی در دهان سگ انوالید!

♥   ♥   ♥   ♥   ♥   ♥   ♥   ♥   ♥

و شعر زندگی او، با قافیة خونش
و زندگی شعر من
………….. ………….. با خون قافیه اش.
و چه بسیار
که دفتر شعر زندگی شان را
با کفن سرخ یک خون شیرازه بستند.
چه بسیار
که کشتند بردگی زندگی شان را
تا آقائی تاریخ شان زاده شود.

با ساز یک مرگ، با گیتار یک لورکا
شعر زندگی شان را سرودند
و چون من شاعر بودند
و شعر از زندگی شان جدا نبود.
و تاریخی سرودند در حماسة سرخ شعرشان
که در آن
پادشاهان خلق
………….. با شیهة حماقت یک اسب
………….. ………….. ………….. به سلطنت نرسیدند،
و آنها که انسان ها را با بند ترازوی عدالت شان به دار آویختند
عادل نام نگرفتند.

جدا نبود شعرشان از زندگی شان
و قافیة دیگر نداشت
جز انسان.

و هنگامی که زندگی آنان را باز گرفتند
حماسة شعرشان توفانی تر آغاز شد
………….. ………….. ………….. در قافیة خون.
شعری با سه دهان صد دهان هزار دهان
………….. ………….. ………….. با سیصد هزار دهان
………….. شعری با قافیة خون
………….. ………….. با کلمة انسان
………….. ………….. ………….. با مارش فردا
شعری که راه می رود، می افتد، برمی خیزد، می شتابد
و به سرعت انفجار یک نبض در یک لحظة زیست
راه می رود بر تاریخ، و بر اندونزی، بر ایران
و می گوید چون خون
در قلب تاریخ، در قلب آبادان:
انسان انسان انسان انسان . . . انسان ها . . .

و دور از کاروان بی انتهای این همه لفظ، این همه زیست،
سگ انوالید تو می میرد
با استخوان ننگ تو در دهانش ـ
استخوان ننگ
استخوان حرص
استخوان یک قبا بر تن سه قبا در مجری
استخوان یک لقمه در دهان سه لقمه در بغل
استخوان یک خانه در شهر سه خانه در جهنم
استخوان بی تاریخی.


کلمات کلیدی: شعر

 لینک های دیدنی وبگردی

همه چیز از همه جا

اس ام اس سرکاری و خنده دار

دانلود موزیک....بهترین و جدیدترین موزیکها

یک وبلاگ یک دنیا وبگردی

متنوعترین وبلاگ در اینترنت!

دانستنی های زناشویی و ازدواج

اخبار و عکس های هالیوودی

مدل لباس عروسی و مجلسی

 
شعر « مرغ دریا » اثر احمد شاملو – دیوان آهن ها و احساس
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳  

مرغِ دریا

خوابید آفتاب و جهان خوابید
از برج ِ فار، مرغک ِ دریا، باز
چون مادری به مرگ ِ پسر، نالید.

گرید به زیر ِ چادر ِ شب، خسته
دریا به مرگ ِ بخت ِ من، آهسته.

سر کرده باد ِ سرد، شب آرام است.
از تیره آب ـ در افق ِ تاریک ـ
با قارقار ِ وحشی‌ ِ اردک‌ها
آهنگ ِ شب به گوش ِ من آید; لیک
در ظلمت ِ عبوس ِ لطیف ِ شب
من در پی ِ نوای  گُمی هستم.
زین‌رو، به ساحلی که غم‌افزای است
از نغمه‌های  دیگر سرمست‌ام.

می‌گیرَدَم ز زمزمه‌ی  تو، دل.
دریا! خموش باش دگر!
دریا،
با نوحه‌های  زیر ِ لبی، امشب
خون می‌کنی مرا به جگر…
دریا!

خاموش باش! من ز تو بیزارم
وز آه‌های سرد ِ شبان‌گاه‌ات
وز حمله‌های  موج ِ کف‌آلودت
وز موج‌های  تیره‌ی  جان‌کاه‌ات…

ای دیده‌ی  دریده‌ی  سبز ِ سرد!
شب‌های  مه‌گرفته‌ی  دم‌کرده،
ارواح ِ دورمانده‌ی  مغروقین
با جثه‌ی ِ کبود ِ ورم‌کرده
بر سطح ِ موج‌دار ِ تو می‌رقصند…

با ناله‌های مرغ ِ حزین ِ شب
این رقص ِ مرگ، وحشی و جان‌فرساست
از لرزه‌های  خسته‌ی  این ارواح
عصیان و سرکشی و غضب پیداست.

ناشادمان به‌شادی محکوم‌اند.
بیزار و بی‌اراده و رُخ‌درهم
یک‌ریز می‌کشند ز دل فریاد
یک‌ریز می‌زنند دو کف بر هم:

لیکن ز چشم، نفرت ِشان پیداست
از نغمه‌های ِشان غم و کین ریزد
رقص و نشاط ِشان همه در خاطر
جای  طرب عذاب برانگیزد.

با چهره‌های گریان می‌خندند،
وین خنده‌های  شکلک نابینا
بر چهره‌های ماتم ِشان نقش است
چون چهره‌ی جذامی، وحشت‌زا.

خندند مسخ‌گشته و گیج و منگ،
مانند ِ مادری که به امر ِ خان
بر نعش ِ چاک چاک ِ پسر خندد
ساید ولی به دندان‌ها، دندان!

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بمیرد شب
بگذار در سکوت سرآید شب.

بگذار در سکوت به گوش آید
در نور ِ رنگ‌رفته و سرد ِ ماه
فریادهای ذلّه‌ی محبوسان
از محبس ِ سیاه…

خاموش باش، مرغ! دمی بگذار
امواج ِ سرگران‌شده بر آب،
کاین خفته‌گان ِ مُرده، مگر روزی
فریاد ِشان برآورد از خواب.

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بجنبد موج
شاید که در سکوت سرآید تب!

خاموش شو، خموش! که در ظلمت
اجساد رفته‌رفته به جان آیند
وندر سکوت ِ مدهش ِ زشت ِ شوم
کم‌کم ز رنج‌ها به زبان آیند.

بگذار تا ز نور ِ سیاه ِ شب
شمشیرهای آخته ندرخشد.
خاموش شو! که در دل ِ خاموشی
آواز ِشان سرور به دل بخشد.

خاموش باش، مرغک ِ دریایی!

بگذار در سکوت بجنبد مرگ…


کلمات کلیدی: شعر

 لینک های دیدنی وبگردی

همه چیز از همه جا

اس ام اس سرکاری و خنده دار

دانلود موزیک....بهترین و جدیدترین موزیکها

یک وبلاگ یک دنیا وبگردی

متنوعترین وبلاگ در اینترنت!

دانستنی های زناشویی و ازدواج

اخبار و عکس های هالیوودی

مدل لباس عروسی و مجلسی

 
شعر « مناجات » اثر استاد شهریار
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳  

مناجات

دلم جواب بلی می دهد صلای تو را
صلا بزن که به جان می خرم بلای تو را

به زلف گو که ازل تا ابد کشاکش تست
نه ابتدای تو دیدم نه انتهای تو را

کشم جفای تو تا عمر باشدم ، هر چند
وفا نمی کند این عمرها وفای تو را

بجاست کز غم دل رنجه باشم و دلتنگ
مگر نه در دل من تنگ کرده جای تو را

تو از دریچه ی دل می روی و می آیی
ولی نمی شنود کس صدای پای تو را

غبار فقر و فنا توتیای چشمم کن
که خضر راه شوم چشمه ی بقای تو را

خوشا طلاق تن و دلکشا تلاقی روح
که داده با دل من وعده ی لقای تو را

هوای سیر گل و ساز بلبلم دادی
که بنگرم به گل و سر کنم ثنای تو را

به آب و آینه ام ناز می کند صورت
کو صوفیانه به خود بسته ام صفای تو را

به دامن تر خود طعنه می زنم زاهد
بیا که برنخورد گوشه ی قبای تو را

ز جور خلق به پیش تو آورم شکوه
بگو که با که برم شرح ماجرای تو را

ز آه من به هلال تو هاله می خواهند
به در نمی کند از سر دلم هوای تو را

شبانیم هوس است و طواف کعبه ی طور
مگر به گوش دلی بشنوم صدای تو را

به جبر گر همه عالم رضای من طلبند
من اختیا کنم ز آن میان رضای تو را

گرم شناگر دریای عشق نشناسند
چه غم ز شنعت بیگانه آشنای تو را

چه شکر گویمت ای چهره ساز پرده ی شب
که چشمم این همه فیلم فرح فزای تو را

چه جای من که بر این صحنه موه های بلند
به صف ستاده تماشای سینمای تو را

بر این مقرنس فیروزه تا ابد مسحور
ستاره ی سحری چشم سرمه سای تو را

به تار چنگ نواسنج من گره زده اند
فداست طره ی زلف گره گشای تو را

بر آستان خود این دلشکستگان دریاب
که آستین بفشاندند ماسوای تو را

دل شکسته ی من گفت شهریارا بس
که من به خانه ی خود یافتم خدای تو را


کلمات کلیدی: شعر

 لینک های دیدنی وبگردی

همه چیز از همه جا

اس ام اس سرکاری و خنده دار

دانلود موزیک....بهترین و جدیدترین موزیکها

یک وبلاگ یک دنیا وبگردی

متنوعترین وبلاگ در اینترنت!

دانستنی های زناشویی و ازدواج

اخبار و عکس های هالیوودی

مدل لباس عروسی و مجلسی

 
شعر زیبای محمد حسین بهجت تبریزی ، استاد شهریار (در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم)
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳  

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم

باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم


کلمات کلیدی: شعر

 لینک های دیدنی وبگردی

همه چیز از همه جا

اس ام اس سرکاری و خنده دار

دانلود موزیک....بهترین و جدیدترین موزیکها

یک وبلاگ یک دنیا وبگردی

متنوعترین وبلاگ در اینترنت!

دانستنی های زناشویی و ازدواج

اخبار و عکس های هالیوودی

مدل لباس عروسی و مجلسی

 
شعر و گیسوان تو ناگاه بر تمامی ویرانه های باد نشست… از محمود مشرف آزاد تهرانی
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳  

محمود مشرف آزاد تهرانی

و گیسوان تو ناگاه بر تمامی ویرانه های باد نشست…

چه روز سرد مه آلودی!
چه انتظاری!
آیا تو باز خواهی گشت؟

تو را صدا کردند
تو را که خواب و رها بودی،
و گیسوان تو با رود های جاری بود.
تو را به شط کهن خواندند
تو را به نام صدا کردند
از عمق آب …
(و باغ کوچک گورستان را
در باد
به سوی شهر گشودند)
تمام بودن رازی شد،
و گیسوان تو ناگهان بر تمامی ویرانه های باد نشست


کلمات کلیدی: شعر

 لینک های دیدنی وبگردی

همه چیز از همه جا

اس ام اس سرکاری و خنده دار

دانلود موزیک....بهترین و جدیدترین موزیکها

یک وبلاگ یک دنیا وبگردی

متنوعترین وبلاگ در اینترنت!

دانستنی های زناشویی و ازدواج

اخبار و عکس های هالیوودی

مدل لباس عروسی و مجلسی

 
شعر زیبای (آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟) از استاد شهریار
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳  

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا


کلمات کلیدی: شعر

 لینک های دیدنی وبگردی

همه چیز از همه جا

اس ام اس سرکاری و خنده دار

دانلود موزیک....بهترین و جدیدترین موزیکها

یک وبلاگ یک دنیا وبگردی

متنوعترین وبلاگ در اینترنت!

دانستنی های زناشویی و ازدواج

اخبار و عکس های هالیوودی

مدل لباس عروسی و مجلسی