سرود مردی که خودش را کشته است
نه آب اش دادم
نه دعایی خواندم،
خنجر به گلویاش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کشتم.
به او گفتم:
…….. « ـ به زبان دشمن سخن میگویی !»
و او را
کشتم!
♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦
نام مرا داشت
و هیچکس همچون او به من نزدیک نبود،
و مرا بیگانه کرد
…….. با شما،
با شما که حسرت نان
پا میکوبد در هر رگ بیتاب تان.
و مرا بیگانه کرد
…….. با خویشتنام
که تنْپوشاش حسرت یک پیراهن است.
و خواست در خلوت خود به چارمیخام بکشد.
من اما مجالاش ندادم
و خنجر به گلویاش نهادم.
آهنگی فراموش شده را در تنبوشهی گلویاش قرقره کرد
و در احتضاری طولانی
شد سرد
و خونی از گلویاش چکید
…….. …….. به زمین،……..
یک قطره
همین!
خون آهنگهای فراموششده
…….. …….. نه خون « نه!»،
خون قادیکلا
…….. نه خون « نمیخواهم !»،
خون «پادشاهی که چل تا پسر داشت»
نه خون « ملتی که ریخت و تاج ظالمو از سرش ورداشت»،
خون کلپتره
یک قطره.
خون شانه بالا انداختن ، سر به زیر افکندن ،
خون نظامیها ـ وقتی که منتظر فرمان آتشاند ـ ،
خون دیروز
خون خواستنی به رنگ ندانستن
…….. به رنگ خون پدران داروین
…….. به رنگ خون ایمان گوسفند قربانی
…….. به رنگ خون سرتیپ زنگنه
و نه به رنگ خون نخستین ماه مه
و نه به رنگ خون شما همه
که عشق تان را نسنجیده بودم !
♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦
به زبان دشمن سخن میگفت
اگرچه نگاهاش دوستانه بود،
و همین مرا به کشتن او واداشت…
♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦
در رویای خود بود…
به من گفت او: « لرزشی باشیم در پرچم ،
…….. پرچم نظامیهای ارومیه !»
بدو گفتم من: « نه!
…….. خنجری باشیم
…….. بر حنجرهشان !»
به من گفت او: « باید
…….. به دار شان آویزیم !»
بدو گفتم من: « بگذار
…….. از دار
…….. …….. به زیرمان آرند !»
به من گفت او: « لبی باید بوسید.»
بدو گفتم من: « لب مار شکست را، رسوایی را !»…
لرزید و از رویایش به درآمد.
من خندیدم
او رنجید
و پشتاش را به من کرد…
فرانکو را نشاناش دادم
و تابوت لورکا را
و خون تنتور او را بر زخم میدان گاوبازی.
و او به رویای خود شده بود
و به آهنگی میخواند که دیگر هیچگاه
به خاطرهام باز نیامد.
آن وقت ، ناگهان خاموش ماند
چرا که از بیگانهگی صدای خود
که طنیناش به صدای زنجیر بردهگان میمانست
به شک افتاده بود.
و من در سکوت
او را کشتم.
آباش نداده ، دعایی نخوانده
خنجر به گلویش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کشتم
ـ خودم را ـ
و در آهنگ فراموش شدهاش
کفناش کردم،
در زیر زمین خاطرهام
دفناش کردم.
♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦
او مرد
…….. مرد
…….. …….. مرد…
و اکنون
…….. این منام
…….. …….. پرستندهی شما
ای خداوندان اساطیر من!
اکنون این منام ، ای سرهای نا به سامان !
نغمه پرداز سرود و درود تان.
اکنون این منام
…….. من
بستری تخت خواب بیخوابی شما
و شمایید
شما
رقاص شعله یی بر فانوس آرزوی من.
اکنون این منام
و شما…
و خون اصفهان
خون آبادان
در قلب من میزند تنبور،
و نفس گرم و شور مردان بندر معشور
در احساس خشمگینام
…….. …….. میکشد شیپور.
اکنون این منام
و شما ـ مردان اصفهان! ـ
که خون تان را در سرخی گونهی دختر پادشاه
بر پردهی قلمکار اتاقام پاشیدهاید.
اکنون این منام
و شما ـ بیماران کار ! ـ
که زهر سرخ اعتصاب را
جانشین داروی مزد خود میکنید به ناچار.
اکنون این منام
و شما ـ یاران آغا جاری ! ـ
که جوانه میزند عرق فقر بر پیشانیتان
در فروکش تب سنگین بیکاری.
♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦ ♦
اکنون این منام
با گوری در زیرزمین خاطرم
که اجنبی خویشتنام را در آن به خاک سپردهام
در تابوت آهنگهای فراموش شدهاش…
اجنبی خویشتنی که
من خنجر به گلویش نهادهام
و او را کشتهام در احتضاری طولانی،
و در آن هنگام
نه آباش دادهام
نه دعایی خواندهام!
اکنون
این
منام!