موضوعات مطالب وبلاگ

خانواده و زناشویی

اس ام اس ها

افراد مشهور

ترفند ها و آموزش ها

وبگردی و متفرقه

این وبلاگ تنها برای آموزش مسائل زناشویی میباشد و هیچ مطلبی در مغایرت با قوانین جمهوری اسلامی ایران و وبسایت پرشین بلاگ درج نمیکند. اگر مطلبی از نظر شما مورد داشت لطفا خبر دهید تا سریعا پیگیری شود. با تشکر

 
شعر « سرود مردی که خودش را کشته است » اثر احمد شاملو – دیوان قطع نامه
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۳  

سرود مردی که خودش را کشته است

نه آب اش دادم
نه دعایی خواندم،
خنجر به گلوی‌اش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کشتم.

به او گفتم:
…….. « ـ به زبان  دشمن سخن می‌گویی !»

و او را
کشتم!

نام  مرا داشت
و هیچ‌کس همچون او به من نزدیک نبود،
و مرا بیگانه کرد
…….. با شما،
با شما که حسرت  نان
پا می‌کوبد در هر رگ  بی‌تاب تان.

و مرا بیگانه کرد
…….. با خویشتن‌ام
که تن‌ْپوش‌اش حسرت  یک پیراهن است.

و خواست در خلوت  خود به چارمیخ‌ام بکشد.
من اما مجال‌اش ندادم
و خنجر به گلوی‌اش نهادم.
آهنگی فراموش شده را در تنبوشه‌ی گلوی‌اش قرقره کرد
و در احتضاری طولانی
شد سرد
و خونی از گلوی‌اش چکید
…….. …….. به زمین،……..
یک قطره
همین!

خون  آهنگ‌های فراموش‌شده
…….. …….. نه خون  « نه!»،
خون  قادیکلا
…….. نه خون  « نمی‌خواهم !»،
خون  «پادشاهی که چل ‌تا پسر داشت»
نه خون  « ملتی که ریخت و تاج  ظالمو از سرش ورداشت»،
خون  کلپتره
یک قطره.
خون  شانه بالا انداختن ، سر به زیر افکندن ،
خون  نظامی‌ها ـ وقتی که منتظر  فرمان  آتش‌اند ـ ،
خون  دیروز
خون  خواستنی به رنگ  ندانستن
…….. به رنگ  خون  پدران  داروین
…….. به رنگ  خون  ایمان  گوسفند  قربانی
…….. به رنگ  خون  سرتیپ زنگنه
و نه به رنگ  خون  نخستین ماه  مه
و نه به رنگ  خون  شما همه
که عشق تان را نسنجیده بودم !

به زبان  دشمن سخن می‌گفت
اگرچه نگاه‌اش دوستانه بود،
و همین مرا به کشتن  او واداشت…

در رویای خود بود…
به من گفت او: « لرزشی باشیم در پرچم ،
…….. پرچم  نظامی‌های ارومیه !»
بدو گفتم من: « نه!
…….. خنجری باشیم
…….. بر حنجره‌شان !»
به من گفت او: « باید
…….. به دار شان آویزیم !»
بدو گفتم من: « بگذار
…….. از دار
…….. …….. به زیرمان آرند !»

به من گفت او: « لبی باید بوسید.»
بدو گفتم من: « لب  مار  شکست را، رسوایی را !»…

لرزید و از رویایش به درآمد.
من خندیدم
او رنجید
و پشت‌اش را به من کرد…

فرانکو را نشان‌اش دادم
و تابوت  لورکا را
و خون  تنتور  او را بر زخم  میدان  گاوبازی.
و او به رویای خود شده بود
و به آهنگی می‌خواند که دیگر هیچ‌گاه
به خاطره‌ام باز نیامد.
آن وقت ، ناگهان خاموش ماند
چرا که از بیگانه‌گی‌ صدای خود
که طنین‌اش به صدای زنجیر  برده‌گان می‌مانست
به شک افتاده بود.
و من در سکوت
او را کشتم.
آب‌اش نداده ، دعایی نخوانده
خنجر به گلویش نهادم
و در احتضاری طولانی
او را کشتم
ـ خودم را ـ
و در آهنگ  فراموش شده‌اش
کفن‌اش کردم،
در زیر زمین  خاطره‌ام
دفن‌اش کردم.

او مرد
…….. مرد
…….. …….. مرد…

و اکنون
…….. این من‌ام
…….. …….. پرستنده‌ی شما
ای خداوندان  اساطیر  من!

اکنون این من‌ام ، ای سرهای نا به‌ سامان !
نغمه ‌پرداز  سرود و درود تان.

اکنون این من‌ام
…….. من
بستری تخت ‌خواب بی‌خوابی‌ شما
و شمایید
شما
رقاص  شعله ‌یی بر فانوس  آرزوی من.

اکنون این من‌ام
و شما…

و خون  اصفهان
خون  آبادان
در قلب  من می‌زند تنبور،
و نفس  گرم و شور  مردان  بندر  معشور
در احساس  خشمگین‌ام
…….. …….. می‌کشد شیپور.

اکنون این من‌ام
و شما ـ مردان  اصفهان! ـ
که خون تان را در سرخی گونه‌ی دختر  پادشاه
بر پرده‌ی قلم‌کار  اتاق‌ام پاشیده‌اید.

اکنون این من‌ام
و شما ـ بیماران  کار ! ـ
که زهر  سرخ  اعتصاب را
جانشین  داروی مزد  خود می‌کنید به ‌ناچار.

اکنون این من‌ام
و شما ـ یاران  آغا جاری ! ـ
که جوانه می‌زند عرق  فقر بر پیشانیتان
در فروکش  تب  سنگین  بی‌کاری.

اکنون این من‌ام
با گوری در زیرزمین  خاطرم
که اجنبی خویشتن‌ام را در آن به خاک سپرده‌ام
در تابوت  آهنگ‌های فراموش شده‌اش…

اجنبی‌ خویشتنی که
من خنجر به گلویش نهاده‌ام
و او را کشته‌ام در احتضاری طولانی،
و در آن هنگام
نه آب‌اش داده‌ام
نه دعایی خوانده‌ام!

اکنون
این
من‌ام!


کلمات کلیدی: شعر

 لینک های دیدنی وبگردی

همه چیز از همه جا

اس ام اس سرکاری و خنده دار

دانلود موزیک....بهترین و جدیدترین موزیکها

یک وبلاگ یک دنیا وبگردی

متنوعترین وبلاگ در اینترنت!

دانستنی های زناشویی و ازدواج

اخبار و عکس های هالیوودی

مدل لباس عروسی و مجلسی