من بی تو دمی قرار نتوانم کرد احسان ترا شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زبان شود هر مویی یک شکر از هزار نتوانم کرد
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
دلبرم اندر خیالم خود نمایی میکند در فراقش این دل من بینوایی میکند
او برفت و پشت پا زد بر دل و دنیای من کار دل را بین که بهرش بیقراری میکند
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
بیهوده در اضطراب ماندیم همه در تاب و تب و عذاب ماندیم همه
این ساعت زنگ خورده هم زنگ نزد عشق آمد و رفت و خواب ماندیم همه
خواهم که شبی محو جمال تو شوم نظارگی بزم وصال تو شوم
وانگاه به یاد شمع رویت همه عمر بنشینم و فانوس خیال تو شوم
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
دل را چو به دردِ عشق افسون کردم از شهر نهاد خویش بیرون کردم
چون راز ونیاز هر دو معجون کردم آنگاه دوای دلِ پرخون کردم
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
گر همچو من افتادهی این دام شوی ای بس که خراب باده و جام شوی
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم با ما منشین اگر نه بدنام شوی
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد هر پاکروی که بود تردامن شد
گویند شب آبستن و این است عجب کاو مرد ندید از چه آبستن شد
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
تا در ره عشق آشنای تو شدم با صد غم و درد مبتلای تو شدم
لیلیوش من به حال زارم بنگر مجنون زمانه از برای تو شدم
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
در اوج یقین اگر چه تردیدی هست در هر قفسی کلید امیدی هست
چشمک زدن ستاره در شب، یعنی توی چمدان ماه خورشیدی هست